الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد ...
از بود تــــو همـــه عطا ....

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد ...
از بود تــــو همـــه عطا ....

![]()
کاش می شد که پریشان تو باشم
یا نباشم یا از آن تو باشم
تو چنان ابر طربناک بباری
من همه تشنه باران تو باشم
در افق های تماشای نگاهت
سبزی باغ و بهاران تو باشم
چون که فردا شدو خورشید کدر شد
من هم از جمله شهیدان تو باشم
تا نفس هست و قفس هست الهی
من شوریده غزل خوان تو باشم..... سلمان هراتی
دل نوشت ۱: لحظه هایی گذشت که از یادت بردم منو ببخش و می دونم که می بخشی.........
دل نوشت ۲:و چه لذتی داره از همه بریدن و با یاد تو بودن و با یاد تو نفس کشیدن و تسبیح تو گفتن
.....از تو گفتن و به تو برگشتن و سر و پا همه پر شدن از تو .....و محو تو شدن.....
دل نوشت ۳:خدایا ممنونم ازت که هر لحظه مراقبم بودی و هستی در حالی که من هر لحظه شکرت
نگفتم ... ممنون که مراقبم بودی و هستی که زبانم با تمام خطاکاریهاش باز ذکر تو رو از یاد نبره...
این قضیه بیدار شدن برای نماز صبح برایم هم عجیب است هم شیرین که بارها صدای زنگ بیدار
باش موبایل تمام می شود و من در خوابم و درست چند دقیقه مانده به اتمام وقت قرارمان بی
هیچ صدای زنگی بیدار می شوم ..........
دل نوشت ۴: خدایا ناسپاسیم رو در مقابل این همه مهربانیت نسبت به منو ببخش ......
غروب روز یکشنبه سارایوو

دو دلم: اول خط نام خدا بنويسم
يا كه رندي كنم و اسم تو را بنويسم!
همه "يك" گفتم و دينم همه "يكتايي" بود
با كدامين قلم امروز دو تا بنويسم؟
.
.
صاحب قبله و قبله، هردو عزيزند، ولي
خوشتر آن است من از قبلهنما بنويسم!
|
|

امانت خدا بر زمین مانده بود. آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان.
خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد٬ قول نخستین و بیعت اولین را.
پیامبر گفت : ای آدمیان٬ ای آدمیان٬ این امانت از آن شماست. بر دوشش کشید. این همان است که
زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست. پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را.
اما کسی به یاد نیاورد.
پیامبر گفت : عشق است. عشق است. عشق است که بر زمین مانده است. مجال٬ اندک است و
فرصت کوتاه. شتاب کنید و گرنه نوبت عاشقی می گذرد.
اما کسی به عشق نیندیشید.
پیامبر گفت : آنچه نامش زندگی است٬ نه خیال است و نه بازی. امتحان است. و تنها پاسخ به آزمون
زندگی٬ زیستن است٬ زیستن.
اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت.
و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود٬ با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت. زیرا پیمانش را با
خدا به یاد می آورد.
آنگاه خدا گفت :
به پاس لبخند کودکی٬ جهان را ادامه می دهیم.
عرفان نظر آهاری
خداوندا
من به تو دل بسته ام
لحظه اي تنهايم مگذار...............![]()
یادمان نیست که چون خنده سپید
مثل یک چشمه زلال
مثل باران بودیم
که چه معصوم به رنگ خوش عشق
خالی از دغدغه ای شادو خندان بودیم
.
.
نکند حافظه با پاکی دل بد باشد
نکند ذهن بر این خاطره ها سد باشد
.
.
خوب می شد که به خاطرمان بسپاریم
کودک و ساده و چون ماه درخشان باشیم
کودکی گرچه فراموش شود
اما باز
ذره ای خاطره اش هم بد نیست
که چه معصوم و سپید همچو باران بودیم... احمد حسینی
|
گذری به درون: هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب فکر کن....
![]()
![]() |
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما :
به قدر فهم تو کوچک میشود
به قدر نیاز تو فرود میآید،
به قدر آرزوی تو گسترده میشود،
به قدر ایمان تو کارگشا میشود،
به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود،
به قدر دل امیدواران گرم میشود...
پــدر میشود یتیمان را و مادر.
برادر میشود محتاجان برادری را.
همسر میشود بی همسر ماندگان را.
طفل میشود عقیمان را.
امید میشود ناامیدان را.
راه میشود گمگشتگان را.
نور میشود در تاریکی ماندگان را.
خداوند همه چیز میشود همه کس را.
به شرط اعتقاد؛
به شرط پاکی دل؛
به شرط طهارت روح؛
چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفرهی شما، با کاسه یی خوراک و تکهای نان مینشیند ......
بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد، و در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند
و "در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند"...
مگر از زندگی چه میخواهید ؟!
پ.ن۱:متن زیبای بالا رو تو وبلاگ یکی از دوستان وبلاگی خوندم اما اشاره ای به نویسنده نشده بود http://www.saharnanazi.persianblog.
پ.ن:بی اختیار عکسی بارون زده برای این متن گذاشتم.
پ.ن۳:ای آیه مکرر آرامش می خواهمت تا بی نهایت.........
گذری به درون:مثل خورشید باسخاوت و مثل ابر با کرامت باش........

ناگهان يک صبح زيبا آسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب ميلادت، اي غوغاترين!
حضرت حق نيز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشته، تا بيايي، اي معمايي ترين!
بال هاي خويش را دست توسل کرده بود