تبليغاتX
باران در نهایت عاطفه

باران در نهایت عاطفه

 

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد ...

                                                            از بود تــــو همـــه عطا ....

 

   

worshipper538x600.jpg Praise The Lord image by markofgod

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/27ساعت   توسط  

 

 

 

 کاش می شد که پریشان تو باشم

 

 یا نباشم یا از آن تو باشم

 

 تو چنان ابر طربناک بباری

 

 من همه تشنه باران تو باشم

 

 در افق های تماشای نگاهت

 

 سبزی باغ و بهاران تو باشم

 

 چون که فردا شدو خورشید کدر شد

 

 من هم از جمله شهیدان تو باشم

 

 تا نفس هست و قفس هست الهی

 

 من شوریده غزل خوان تو باشم..... سلمان هراتی

 

 

دل نوشت ۱: لحظه هایی گذشت که از یادت بردم منو ببخش و می دونم که می بخشی.........

 

دل نوشت ۲:و چه لذتی داره از همه بریدن و با یاد تو بودن و با یاد تو نفس کشیدن و تسبیح تو گفتن

.....از تو گفتن و به تو برگشتن و سر و پا همه پر شدن از تو .....و محو تو شدن..... 

 

دل نوشت ۳:خدایا ممنونم ازت که هر لحظه مراقبم بودی و هستی در حالی که من هر لحظه شکرت

نگفتم ...  ممنون که مراقبم بودی و هستی که زبانم با تمام خطاکاریهاش باز ذکر تو رو از یاد نبره...

این قضیه بیدار شدن برای نماز صبح برایم هم عجیب است هم شیرین که بارها صدای زنگ بیدار

باش موبایل تمام می شود و من در خوابم و درست چند دقیقه مانده به اتمام وقت قرارمان بی

هیچ صدای زنگی بیدار می شوم ..........

 

دل نوشت ۴: خدایا ناسپاسیم رو در مقابل این همه مهربانیت نسبت به منو ببخش ...... 

 غروب روز یکشنبه سارایوو 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/27ساعت   توسط   | 

                      Flowers Glitter Graphics
   

 

دو دلم: اول خط نام خدا بنويسم

يا كه رندي كنم و اسم تو را بنويسم!

همه "يك" گفتم و دينم همه "يكتايي" بود

با كدامين قلم امروز دو تا بنويسم؟

.

.

صاحب قبله و قبله، هردو عزيزند، ولي

خوش‌تر آن است من از قبله‌نما بنويسم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/20ساعت   توسط  

         

                   

 

امانت خدا بر زمین مانده بود. آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان.

خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد٬ قول نخستین و بیعت اولین  را.

پیامبر گفت : ای آدمیان٬ ای آدمیان٬ این امانت از آن شماست. بر دوشش کشید. این همان است که

زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست. پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را.

اما کسی به یاد نیاورد.

پیامبر گفت : عشق است. عشق است. عشق است که بر زمین مانده است. مجال٬ اندک است و

فرصت کوتاه. شتاب کنید و گرنه نوبت عاشقی می گذرد.

اما کسی به عشق نیندیشید.

پیامبر گفت : آنچه نامش زندگی است٬ نه خیال است و نه بازی. امتحان است. و تنها پاسخ به آزمون

زندگی٬ زیستن است٬ زیستن.

اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت.

و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود٬ با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت. زیرا پیمانش را با

خدا به یاد می آورد.

آنگاه خدا گفت :

به پاس لبخند کودکی٬ جهان را ادامه می دهیم.

عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/20ساعت   توسط   | 

 

 

خداوندا
من به تو دل بسته ام
        
 لحظه اي تنهايم مگذار...............

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/16ساعت   توسط  

          

یادمان نیست که چون خنده سپید

مثل یک چشمه زلال

مثل باران بودیم

که چه معصوم به رنگ خوش عشق

خالی از دغدغه ای شادو خندان بودیم

                   .

                   .

نکند حافظه با پاکی دل بد باشد

نکند ذهن بر این خاطره ها سد باشد

                  .

                  .

خوب می شد که به خاطرمان بسپاریم

کودک و ساده و چون ماه درخشان باشیم

کودکی گرچه فراموش شود

اما باز

ذره ای خاطره اش هم بد نیست

که چه معصوم و سپید همچو باران بودیم...  احمد حسینی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/13ساعت   توسط  


 
                                 
 
من بعضی از اشعار شعرای ایرانی را در ترجمه های فرانسوی خوانده ام و بعضی از ابیات فریدالدین
 
 
عطار نیشاپوری تاثیر زیادی در من کرده است. فریدالدین در یکی از اشعار خود می گوید :
 
"خداوندا اگر چه گناهکار هستم و خود را درخور مجازات می بینم. لیکن از درگاه تو ناامید نیستم برای
 
اینکه می دانم که اگر من در این جهان بر طبق پیروی از طبیعت خود رفتار کرده ام تو در آن جهان نسبت
 
به من بر طبق طبیعت خود رفتار خواهی نمود."
 
انصاف بدهید که آیا از آغاز زندگی بشر تاکنون در جهان چیزی گفته شده است که از حیث عمق معنی
 
بالاتر از این گفته عطار نیشاپوری باشد و به این اندازه امیدبخش باشد ؟؟؟ . موریس مترلینگ

 

گذری به درون: هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب فکر کن....


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/13ساعت   توسط   | 


 

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان  

اما :

به قدر فهم تو کوچک می‌شود

به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.

برادر می‌شود محتاجان برادری را.

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.

طفل می‌شود عقیمان را.

امید می‌شود ناامیدان را.

راه می‌شود گم‌گشتگان را.

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.

 

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.

به شرط اعتقاد؛

به شرط پاکی دل؛

به شرط طهارت روح؛

چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه ‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند  ......

بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...

مگر از زندگی چه می‌خواهید ؟!

 

 پ.ن۱:متن زیبای بالا رو تو وبلاگ یکی از دوستان وبلاگی خوندم اما اشاره ای به نویسنده  نشده بود http://www.saharnanazi.persianblog. 

 پ.ن:بی اختیار عکسی بارون زده برای این متن گذاشتم.

 

پ.ن۳:ای آیه مکرر آرامش می خواهمت تا بی نهایت.........

 

گذری به درون:مثل خورشید باسخاوت و مثل ابر با کرامت باش........

 

 

 
+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/05ساعت   توسط   | 

       490363805_dc9c815d74.jpg Little feet image by Floatingaxe

 

                          و تمام خوبی هایت را فراموش نخواهم کرد  .....

                                     

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت   توسط  

        

                  

 

ناگهان يک صبح زيبا آسمان گل کرده بود

خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود

حتم دارم در شب ميلادت، اي غوغاترين!

حضرت حق نيز در کارش تأمل کرده بود

هر فرشته، تا بيايي، اي معمايي ترين!

بال هاي خويش را دست توسل کرده بود

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت   توسط   |